تبليغاتX
تا رهایی

تا رهایی

شاعرانه،خاطرات

درد دل

امشب خیلی دلم گرفته

از روزگار و تنهاییم خسته شدم

خدایا چکار کردم که دارم تاوان پس میدم؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 20:48  توسط هدا  | 

خدایا....

امشب خیلی دلم گرفته.....

این وبلاگ رو ساختم تا یه جوری درد دل کنم و دوستای خوب پیدا کنم

امشب دیگه از دلتنگی دارم می میرم

خدایا پس چرا من رو نمی بینی؟!

مگه ارحم الراحمین نیستی؟

به دادم برس....

دارم خفه میشم....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:27  توسط هدا  | 

باز من .....

باز من تنهایم 

        باز من غمگینم

                          باز من سرگردان!

با خود می گویم به کجا باید رفت؟!

                               به که باید پیوست؟!

به دیاری که پر از دیوار است؟!

به امینی که امانت خوار است؟!

         یا به افسانه دوست ....؟!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:19  توسط هدا  | 

غروبی دلتنگ

اینجا من هستم؛ ، سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو

اینجا من هستم ؛

تهی از زندگی و روزمرگی ، خالی تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ


معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده ام

اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی

من هستم و سازی مبهم

اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور

اینجا در شهری دور من مانده ام به انتظار هر لحظه که بیایی

در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ ،

من هستم و سیمایی شکسته تر از همیشه

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو. . .

حتی كلمات هم دگر از نوشتن دردهایم عاجزند.....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:8  توسط هدا  |