درد دل
از روزگار و تنهاییم خسته شدم
خدایا چکار کردم که دارم تاوان پس میدم؟!
شاعرانه،خاطرات
از روزگار و تنهاییم خسته شدم
خدایا چکار کردم که دارم تاوان پس میدم؟!
این وبلاگ رو ساختم تا یه جوری درد دل کنم و دوستای خوب پیدا کنم
امشب دیگه از دلتنگی دارم می میرم
خدایا پس چرا من رو نمی بینی؟!
مگه ارحم الراحمین نیستی؟
به دادم برس....
دارم خفه میشم....
باز من تنهایم
باز من غمگینم
باز من سرگردان!
با خود می گویم به کجا باید رفت؟!
به که باید پیوست؟!
به دیاری که پر از دیوار است؟!
به امینی که امانت خوار است؟!
یا به افسانه دوست ....؟!
اینجا من هستم؛ ، سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو
اینجا من هستم ؛
تهی از زندگی و روزمرگی ، خالی تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده ام
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم
اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور
اینجا در شهری دور من مانده ام به انتظار هر لحظه که بیایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ ،
من هستم و سیمایی شکسته تر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو. . .
حتی كلمات هم دگر از نوشتن دردهایم عاجزند.....